داستانک «جشن»
رضا مثل درخت دستهایش را باز کرده بود. پوکه و مین خنثی شده و قمقمه و این جور چیزها از سر و رویش آویزان کرده بودند. وارطان وارد سنگر شد. عباس و محمد جلو رفتند.«کریسمس مُــ با رَک، کریسمس مُــ با رک»وا...
1 آوریل 2023
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
«پرواز از روی دنا»
چیزی به تحویل سال نمانده بود. خلبان، نفسزنان لندینگ را اعلام کرد. پرواز تهران_یاسوج روی سبزه فرود آمد.پسرک گفت: « مامان، دیدی چقدر خوب نشوندمش، همهی مسافراشم زندهان.»شیرین به قاب عکس فرهاد نگاه کر...
31 مارس 2023
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
داستانک: شاید سال بعد…
گفته بود بهار که بیاید، برمیگردد. باز هم پلاک را به آینهی هفت سین آویز کردند. بهار سی ساله شده بود...
به قلم مولود توکلی
30 مارس 2023
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
«عید و آتش»
صدای انفجار از بالا به گوش رسید. دود از در و دیوار بلند شده بود.به شوخی از زیر کلاه محافظ داد زد:
چی شد سال تحویل شد؟همکارش خندید. شلنگ آب را محکمتر گرفت.صدای بیسیم با صدای چوب در حال سوختن و فش...
29 مارس 2023
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
داستانک «نقشه»
مش رحیم، دار را که چلهکشی کرد، رو به دخترها گفت: این فقط مال شما چهارتاست، بابامجان! تار و پودش دست شما رو میبوسه تا بالا بره.
ذوق توی چشمهایشان مثل《ریزه ماهی》شنا میکرد.اهالی میدانستند پیرم...
28 مارس 2023
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
داستانک “حَوِّل حالَنای هفت سین”
سیصدو سیزده سرباز
برای "حَوِّل حالَنا" ، هفت سین کم است!
به قلم فرزانه فراهانی
21 مارس 2023
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
داستانک “مهلت”
یا مقلبالقلوب را که خواندند، مرد دستش را گره زد به پنجره فولاد:-سه ماهه دیگه به دنیا میاد. لااقل تا اون موقع…اشک از چشمهای بیمژهاش سرازیر شد.
به قلم مولود توکلی
20 مارس 2023
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
داستان «حتی در اعماق خواب»
پلکهایش را دوباره بر هم زد نمیدانست کجاست؟
با نگاهش به اطراف نگریست. میخواست از جا بلند شود اما رمق بلند شدن را نداشت درد را در سراسر وجودش حس میکرد. دوباره چشم هایش را بر هم گذاشت و از فشار د...
28 نوامبر 2022
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ