«حبلالله»، مجموعه داستانکهای اتحاد_مقدس
به قلم سمانه اعتمادیجم
غروب بود و باد سردی میوزید. پلِ چوبیِ روستا، تنها راهِ رسیدن به آنسوی آب، با هر وزش میلرزید. طنابهایش که سالها بارِ عبور مردم را کشیده بودند؛ حالا تار به تار از هم وا می...
21 فوریه 2026
ارسال شده توسط banooadmin
«ما»، مجموعه داستانکهای اتحاد_مقدس
به قلم سیده اعظمالشریعه موسوی
بچه که بودیم یکی از قصههایی که بارها برایمان تعریف کردند، داستان همان پیرمردی بود که وقتی لحظههای آخر عمرش را میگذراند، بچههایش را صدا زد. یک دسته چوب نازک داد دستش...
21 فوریه 2026
ارسال شده توسط banooadmin
ششضلعیهای زنجیروار، مجموعه داستانکهای اتحاد_مقدس
به قلم سیده اعظمالشریعه موسوی
عصرهای تابستان، وقتی آفتاب کمجانتر میشد و سایه دیوار حیاط کش میآمد، همهی نوهها جمع میشدیم گوشهی حیاط خاکی خانه مادربزرگ. بوی خاک با بوی هندوانهای که مادربزرگ ...
21 فوریه 2026
ارسال شده توسط banooadmin
حتی مولکولهای هوا، مجموعه داستانکهای اتحاد_مقدس
به قلم سیده اعظمالشریعه موسوی
معلم گفت: «بچهها، دستاتون رو جلوی صورتتون تکون بدین.»
صدای کشیده شدن آستینها و خندههای ریز کلاس را پر کرد. دستهای کوچک بالا رفتند و در هوا تکان خوردند.
«خانم...
21 فوریه 2026
ارسال شده توسط banooadmin
«سردار جنگل»، به بهانۀ سالروز درگذشت میرزا کوچک خان
به قلم سمانه اعتمادیجم
باد سردِ آذرماه از لابهلای درختان میگذشت و مه، چهرهی جنگلهای تالش را تار میکرد. میرزا کوچکخان، با قامتی خمیده از خستگی و سرمای جانکاه، در راهی پوشیده از برف پیش میرفت. ...
2 دسامبر 2025
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
َ«شهید محراب»، به مناسبت سالروز شهادت آیتالله قاضی طباطبایی
به قلم سمانه اعتمادی جم
آن شب نوبت من بود.
صبح، سرِ نمازِ عید قربان، صدای حاج آقا در مسجد طنین انداخت:«مرا تهدید به قتل میکنند... من از شهادت نمیترسم، آمادهام.»
و آرامش نگاهشان، گواهی میداد...
1 نوامبر 2025
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
“تنگک صفر، ایستگاه آخر”، به مناسبت بزرگداشت شهید رئیسعلی دلواری
به قلم سمانه اعنمادیجم
غروب میخزید. رئیسعلی، فاتح تنگهای که سربازان انگلیسی را در آن به دام انداخته بود، پیشتازانه میتاخت و برقِ پیروزی در چشمانش میدرخشید .خیانت با گلوله از پشت آمد. تنگستان ...
3 سپتامبر 2025
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
آسمانیترین پیوند
به قلم فاطمه سادات حسینی
علی (علیهالسلام) روبهروی پیامبر نشسته بود. دو زانو و سر به زیر. چنان که گویا سر در گریبان فرو برده...پیامبر (صلواتاللهعلیه) برخاستند:
_ علی جان خواستهات را بیان کردی....
30 می 2025
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ