روایت «مأمور انتقال»
بابا می دانست مامور دنبال ماست، حکم جلب هم دارد، فقط نمی دانست دنبال کداممان. پس کله ی سحر یک وانت کرایه کرد و نگذاشت دعای تحویل سال را در خانه بخوانیم.می ترسید مبادا بیاید همه امان را با هم ببرد. سال...
27 ژانویه 2024
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
برای باباهایی که ندیده ایم…
بسمالله...
آخر این هم شد چالش؟! چهار روز است مخم را به کار گرفتم تا بلکه به یک موضوعی برسم نمیشود که نمیشود! مشکل که یکی دوتا نیست؛ بکر بودن موضوع یکطرف، ذهن سختپسند من هم یکطرف! این میشود ک...
27 ژانویه 2024
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
بابایی که نه ایستاد! ؛ روایت های کارگروه ناداستان
سالهای ابتداییام هر روز در چشم به راهی گذشت. دوست داشتم بابا وقتی صدای زنگ خانه به گوشم رسید، بیاید دم مدرسه دنبالم. بیاید کولهپشتیام را روی شانه بیندازد و باهم بستنی لیس بزنیم و تا خود خانه برایش...
25 ژانویه 2024
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ