داستانک «خواب راحت»
پتوی نازک خاکی را پهن کرد کف چادر:
_ راحت بخواب عزیزِ مامان، اینجا دیگه اَمنه.
اذان صبح که لابهلای بغض مؤذن در آسمان رَفَح پیچید، موشک همه را برده بود: پتو، چادر، مامان، عزیزِ مامان، امنیت و انسانی...
29 می 2024
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ