روایتهای زنانه از قلب ایران: “همدستی خورشید و اسرائیل”
به قلم سمیه شاکریان
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴
آقای علیپور پستچی محله است. از آنها که باد و باران و تابستان و زمستان س...
20 جولای 2025
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
روایتهای زنانه از قلب ایران: “بچه آبادان”
به قلم محیا عبدلی
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴
فکر نمیکردم همکاری کند. اما بیصدا نشسته بود و آقای سلمانی پشتسرهم موهای ...
20 جولای 2025
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
روایتهای زنانه از قلب ایران: “مأموریت خانم عسکری”
به قلم فائزه طاووسی
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴
تنها زندگی میکرد. جنگ که شروع شد خانواده اصرار میکردند برود دماوند؛ پی...
20 جولای 2025
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
روایتهای زنانه از قلب ایران:”لباس مأموریت”
به قلم فاطمه شایان پویا
تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴
خانه چهلمتریاش همیشه پر از پارچه و سوزن و نخ و پولک و منجوق بود. لبا...
20 جولای 2025
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
روایتهای زنانه از قلب ایران: “الهی پیر شی خانم دکتر”
به قلم فاطمه رهنما
تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴
دندانپزشک متخصص اطفال بود. روسریاش را مدل لبنانی میبست و لبخند از روی لبش...
20 جولای 2025
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
دیوارهای شهر به بیرق عزایت تکیه زده
به قلم مریم رضازاده
گردنبند حرزش را گذاشت کف دستم. "دیشب از گردنم باز شد. درستش میکنی؟" نگرانش بودم؛ از وقتی جنگ شروع شد، یک روز کامل هم خانه نبود. وقتی دخترها بیدار شدند، مهدی رفت دوش بگیرد. صدای پ...
20 جولای 2025
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
بسمالله
به قلم سمیه شاکریان
همیشه گفتهاند، پشت سر هر مرد موفقی یک زن وجود دارد. راست گفتهاند؛ اما یک اتفاق به من ثابت کرد، برعکس این فرضیه هم وجود دارد.
- اللهاکبر... اللهاکبر
صدای سحر امامی توی استودی...
8 جولای 2025
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
بسمالله…مه بود… ما عزیز گم کرده بودیم.
به قلم زهرا مرتضایی
اولین بار وسط صحن اسمالطلا تجربهاش کردم؛ دور سقاخانه میچرخیدم و چشمهایم زمین را میگشت. ته دلم مدام خالی میشد. دخترخالهام شانههایم را گرفته بود تا نیفتم. برادر دوـسه سالها...
20 می 2025
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ