کلید روایت جاده: سفرنامهنویسی؛ هنر دیدن آنچه دیگران نمیبینند.
به قلم مریم رضازاده
سلام به شما دوست عزیزی که عاشق سفر و نوشتن هستید!
شاید فکر کنید سفرنامه فقط یک گزارش خشک از اینکه کجا رفتیم و چه خوردیم، است. ولی من به شما قول میدهم که سفرنامهنویسی یک هنر ش...
30 نوامبر 2025
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
ناداستان آن چیزی که فکر میکنید نیست! راهنمای ورود به دنیای روایتِ حقیقت (با تمام جذابیتهایش)
به قلم مریم رضازاده
شاید از خود بپرسید... «اصلاً ناداستان چیست و چرا باید وقت گذاشت برای یادگیری آن؟»
من همیشه با ناداستان یک مشکل داشتم؛ انگار که ناداستان را یک گزارش خشک و رسمی از آمار و ارقام ...
30 نوامبر 2025
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
مخفیگاه پشت دیوار
به قلم مریم رضازاده
به مناسبت روز تربیتبدنی
«اگر قرار بود یک عطر برای آن روزها بسازیم، ترکیب عجیب و غریبی از بوی نارنگی، ساندویچ کالباس و بوی تازه رنگ شده دیوارهای بلند مدرسه میشد. این سهگانهی ج...
18 اکتبر 2025
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
حاجتی که نمیخواستم روا شه
به قلم مریم رضازاده
آن صبح عید قربانی که نشسته بودم زیر نور آفتاب و بچه را میخواباندم، فکر نمیکردم که آرزوی حج اینقدر خطرناک باشد. توی قاب شیشهای تلویزیون، زائرها را در سرزمین منا میدیدم و دلم پَ...
3 اکتبر 2025
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
به بهانۀ زادروز شاعر احساس و زیبایی، فریدون مشیری
به قلم مریم رضازاده
روایت زندگی فریدون مشیری
فصل اول: تولد یک شاعر در پایتخت
در آخرین روزهای گرم تابستان سال ۱۳۰۵، در کوچههای پرهیاهوی تهران، کودکی به دنیا آمد که بعدها، شاعرِ عاشقانههای ایران ...
20 سپتامبر 2025
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
به مناسبت تولد هوشنگ کرمانی مقدم
به قلم مریم رضازاده
روایت زندگی هوشنگ مرادی کرمانی
بخش اول: تولد در قلب کویر
هوشنگ مرادی کرمانی، در شهریور ماه ۱۳۲۳، در روستای سیرچ از توابع کرمان، به دنیا آمد. روستایی که نه شهرتی داشت و نه امکانا...
7 سپتامبر 2025
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
پیراهن معظم
به قلم مریم رضازاده
در بهشت زاده شدم، در میان حسرت فرشتگان و زمزمههایشان. من خوشبختترین پیراهن هستی بودم، عزیز کردهی خدا. میدانستم که مقدر است بر قامت بهترین مخلوقاتش بنشینم. یقه ام از نور الهی آ...
27 جولای 2025
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
دیوارهای شهر به بیرق عزایت تکیه زده
به قلم مریم رضازاده
گردنبند حرزش را گذاشت کف دستم. "دیشب از گردنم باز شد. درستش میکنی؟" نگرانش بودم؛ از وقتی جنگ شروع شد، یک روز کامل هم خانه نبود. وقتی دخترها بیدار شدند، مهدی رفت دوش بگیرد. صدای پ...
20 جولای 2025
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
- 1
- 2