مارگون زیر بارون
به قلم سمانه اعتمادی جم
از پنجرهی شکستهی کلبهی همسایه، که شبهایم را در آن به صبح میرساندم، به کوچههای گلی خیره شده بودم. باران آرام بر خاک مارگون مینشست، انگار اشک آسمان بود که زخمهای زمین ر...
20 می 2025
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
بسمالله…مه بود… ما عزیز گم کرده بودیم.
به قلم زهرا مرتضایی
اولین بار وسط صحن اسمالطلا تجربهاش کردم؛ دور سقاخانه میچرخیدم و چشمهایم زمین را میگشت. ته دلم مدام خالی میشد. دخترخالهام شانههایم را گرفته بود تا نیفتم. برادر دوـسه سالها...
20 می 2025
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
دیوارهای انقلاب را بردارید!
لیست اتوبوسهای نزدیک خانهمان را که دیدم، چشمم اتوبوس شماره هشت را گرفت. برای حرکت ساعت ۴:۳۰ صبح از کرج به تهران بهترین انتخاب همین اتوبوس بود که دوتا کوچه بالاتر از خانه ما، تشییعکنندگان را به مراس...
24 می 2024
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
چقدر شبیه نامت شدی…
گوشی را از دست بچه ها درمیآورم که از صبح دارند بازی میکنند و به اتاق هدایتشان میکنم. برای تولد امام رضا جان میخواهم کیک درست کنم اما یک چیزی کم دارم. سراغ گوشی میروم ، بله و ایتا را که باز میکنم سیل...
21 می 2024
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
به آنچه خدا برایمان خیر دیده، اعتماد کنیم…
جایی نوشته بود: مغز دارای ظرفیت است. پس طبیعی است که از دادهها اشباع شود. آنوقت شروع میکند به سرریز کردن دادهها... دیگر چیزی نمیتواند خودش را توی مغز جا بدهد!
این است که خیلی از بزرگان میگویند ه...
20 می 2024
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ