داستانک «جشن»
رضا مثل درخت دستهایش را باز کرده بود. پوکه و مین خنثی شده و قمقمه و این جور چیزها از سر و رویش آویزان کرده بودند. وارطان وارد سنگر شد. عباس و محمد جلو رفتند.«کریسمس مُــ با رَک، کریسمس مُــ با رک»وا...
1 آوریل 2023
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ