از اولش هم مطمئن بود که ما ساداتیم!
با چشمهای مهربان و عینک تهاستکانیاش، برایمان شعرهای سعدی را میخواند. میگفت مادرش ملاباجی بوده و اینچیزها را او یادش داده است. روزهایی که از پا افتاده بود فقط کنار رحل قرآن و سرسجادهاش پیدایش می...
27 ژانویه 2024
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
«بابایی که زیاد ندیدمش»
از همان بچگی فکم مدام در حال جنبیدن بود، یک روز عصر با سر و صدایم از خواب بیدار شد، دوید دنبالم، که بزند.
فرار کردم داخل اتاق و در را بستم و پشت در ایستادم.
چند تا داد زد و رفت.
از این پیروزی سر ...
25 ژانویه 2024
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
بابایی که نه ایستاد! ؛ روایت های کارگروه ناداستان
سالهای ابتداییام هر روز در چشم به راهی گذشت. دوست داشتم بابا وقتی صدای زنگ خانه به گوشم رسید، بیاید دم مدرسه دنبالم. بیاید کولهپشتیام را روی شانه بیندازد و باهم بستنی لیس بزنیم و تا خود خانه برایش...
25 ژانویه 2024
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
«خاطره بازی» ؛ روایتهای کارگروه ناداستان بانوی فرهنگ
آهنگ آغازین کارتون پسر شجاع که نواخته میشد ، انگار که در صور اسرافیل دمیده باشند ، به قولی آب هم که دستمان بود زمین میگذاشتیم و افتان و خیزان خودمان را پای تلویزیون سیاه سفید کوچکی میرساندیم که روی ط...
25 ژانویه 2024
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ