داستان کوچک «ماهی قرمز»
ماهی قرمزاز شلوغی خوشش نمیآمد. آرام و بی صدا پشت سبزهها قایم شده بود. هر چه به غروب نزدیکتر میشدیم جمعیت کمتر میشد. تا بالاخره تمام شد. سر خوش و خندان از پشت سبزهها بیرون آمد و در حال چرخ زدن...
25 آوریل 2022
ارسال شده توسط devadmin
داستان کوچک «ارباب خودم»
چراغ قرمز:دایره را دست گرفت و شروع کرد قردادن.چراغ سبز:پولها را شمرد: بیست هزار تومان. با قبلیها نود هزارتومان. تا نصف شب اگر میماند شاید پول کفش دخترکش در میآمد. خدا کند باران نگیرد!
(اثر: ...
8 آوریل 2022
ارسال شده توسط devadmin
بررسی داستان کوچک «از دیر تا حرم»
«از دیر تا حرم»کتیبهی سیاه را از روی دیوار اتاق باز کرد و بوسید و به همراه دشداشهی مشکیاش داخل صندوقچه گذاشت تا سال بعد.ردای سفیدش را پوشید و ظرف آب مقدس را برداشت.طفلی شش ماهه در کلیسا منتظر غس...
1 ژانویه 2022
ارسال شده توسط devadmin