«کمی شبیه تو»، به مناسبت ایام فاطمیه
به قلم زینب سادات طباطبایی
تمام جانم را جمع میکنم و لبخند میزنم.
– چیزی نیست مامان جان خوب میشم.
اما دوباره درد امانم را میبُرد. دلم نمیخواهد با این حال و روز مرا ببینند. مدام به خودم میپیچم و ناله میکنم. هربار که این سنگ ریزه های لعنتی راه میفتند و میرسند و تا خارج شوند، من از درد میمیرم و زنده میشوم. دستم را به پهلو گرفته ام و توی اتاق قدم میزنم. با هر نفس کشیدن ناله میکنم، دست خودم نیست. نفسم بالا نمیآید. سه روز است به بهانههای مختلف از دستشان در رفته ام. چند دقیقه ای کنارشان مینشینم و زود بلند میشوم. حالا هرسه تایی دورم نشستهاند و با چشمهای نگرانشان وراندازم میکنند.
– مامان چی شدی؟
– مامان چرا همش تو اتاقی؟
– مامان پس کی خوب میشی؟
دست روی سرشان میکشم، میبوسمشان، آنقدر که توان دارم محکم بغلشان میکنم. نمیدانم چه بگویم. انگار روحم از من جدا میشود و چند متر بالاتر از من و بچه ها میایستد و ما را از بالا تماشا میکند. قلبم تیر میکشد. حالم بهم میریزد. الان است که سد پلکهایم بشکند و سیل اشکهایم فروبریزد. دلم نمیخواهد بچه ها گریه ام را ببینند. زورکی لبخند میزنم.
– خوب میشم بچه ها! نگران نباشین. فقط یه چند روزی باید حواستون به خودتون و بابا باشه. کمکش کنین. خونه رو خیلی ریخت و پاش نکنین. هوای همدیگه رو داشته باشین. نگران منم نباشین
بچه ها به گردنم آویزان میشوند و صورتم را میبوسند و بی هیچ حرفی از اتاق بیرون میروند. دراز میکشم و ملحفه را روی سرم میکشم. در کمتر از ثانیه سد فرومیریزد و اشکها از بغل صورتم راه میگیرند و لای موهایم گم میشوند. از پشت چشمهای بسته ام تصویر خانه و مادر بیمار و بچه های مضطرب را به وضوح میبینم. رفته ام به هزار و چهارصد سال پیش. روضه حاج حسن خلج توی سرم پخش میشود
– ای نور قلب عاشقم.. شمع این خانه تویی..زهرا زهرا مرو مرو..لطف کاشانه تویی..
گریه ام شدت میگیرد. ملحفه را مچاله میکنم و جلوی دهانم میگیرم. نفسم بند میآید. با درد تکان میخورم، مینشینم، تنم را به لبه تخت تکیه میدهم. برای خودم زمزمه میکنم و آرام به سینه میکوبم. مجلس روضه یک نفره ام گرم میشود. هنوز تصویر خانه مولا را میبینم. سینه ام میسوزد. قربان صدقه اهالی خانه میروم. زبان میگیرم.
– خانوم من فدای شما، خانوم بچه هایم فدای بچه هاتون، خانوم همسرم فدای همسرتون، ما کجا و دردی که شما کشیدین کجا…
به خودم نگاه میکنم. جلوی پیراهنم خیس اشک است. دست میکشم روی صورتم. دستهایم را نگاه میکنم. کف دستهایم از اشک برق میزند. دستهایم را با احتیاط خم میکنم و پشت میبرم و آرام روی پهلوهایم میکشم.
5 دیدگاه
به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.
😭😭😭😭😭😭
عالی بود .
چقدر زیبا بود😭😭😭
روضه همیشه مداحی گوش کردن نیست
روضه ای بینظیر بود
و من اشک میشوم😭💔
عالی بود، واقعا یک روضه کوتاه ولی با لطف بود