جستجو برای:
سبد خرید 0
  • خانه
  • درباره ما
    • اهداف بانوی فرهنگ
    • تاریخچه بانوی فرهنگ
  • اخبار
    • گزارش نشست
    • اخبار و رویدادها
  • یادداشت
  • قفسه کتاب
  • پایگاه نقد
    • نقد داستان کوچک (قندونقد)
    • نقد داستان کوتاه
  • دفتر داستان
    • داستان
    • داستانک
    • ناداستان
  • یک لقمه ادبیات
  • نویسندگان
    • معرفی نویسنده
    • نویسندگان بانوی فرهنگ
  • حلقه فانتزی
  • نگارخانه
    • عکس
    • آوا
    • نما
  • پادکست
  • بسته های آموزشی
  • تماس با ما
ورود
[suncode_otp_login_form]
گذرواژه خود را فراموش کرده اید؟
عضویت
[suncode_otp_registration_form]

داده های شخصی شما برای پشتیبانی از تجربه شما در این وب سایت، برای مدیریت دسترسی به حساب کاربری شما و برای اهداف دیگری که در سیاست حفظ حریم خصوصی ما شرح داده می شود مورد استفاده قرار می گیرد.

0
  • خانه
  • درباره ما
    • اهداف بانوی فرهنگ
    • تاریخچه بانوی فرهنگ
  • اخبار
    • گزارش نشست
    • اخبار و رویدادها
  • یادداشت
  • قفسه کتاب
  • پایگاه نقد
    • نقد داستان کوچک (قندونقد)
    • نقد داستان کوتاه
  • دفتر داستان
    • داستان
    • داستانک
    • ناداستان
  • یک لقمه ادبیات
  • نویسندگان
    • معرفی نویسنده
    • نویسندگان بانوی فرهنگ
  • حلقه فانتزی
  • نگارخانه
    • عکس
    • آوا
    • نما
  • پادکست
  • بسته های آموزشی
  • تماس با ما
ورود
  • خانه
  • درباره ما
    • اهداف بانوی فرهنگ
    • تاریخچه بانوی فرهنگ
  • اخبار
    • گزارش نشست
    • اخبار و رویدادها
  • یادداشت
  • قفسه کتاب
  • پایگاه نقد
    • نقد داستان کوچک (قندونقد)
    • نقد داستان کوتاه
  • دفتر داستان
    • داستان
    • داستانک
    • ناداستان
  • یک لقمه ادبیات
  • نویسندگان
    • معرفی نویسنده
    • نویسندگان بانوی فرهنگ
  • حلقه فانتزی
  • نگارخانه
    • عکس
    • آوا
    • نما
  • پادکست
  • بسته های آموزشی
  • تماس با ما
ورود

وبلاگ

بانوی فرهنگاخبارناداستان«کمی شبیه تو»، به مناسبت ایام فاطمیه

«کمی شبیه تو»، به مناسبت ایام فاطمیه

16 نوامبر 2025
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
ناداستان

به قلم زینب سادات طباطبایی

تمام جانم را جمع می‌کنم و لبخند می‌زنم.

– چیزی نیست مامان جان خوب میشم.

اما دوباره درد امانم را می‌بُرد. دلم نمی‌خواهد با این حال و روز مرا ببینند. مدام به خودم می‌پیچم و ناله می‌کنم. هربار که این سنگ ریزه های لعنتی راه میفتند و می‌رسند و تا خارج شوند، من از درد می‌میرم و زنده می‌شوم. دستم را به پهلو گرفته ام و توی اتاق قدم می‌زنم. با هر نفس کشیدن ناله می‌کنم، دست خودم نیست. نفسم بالا نمی‌آید. سه روز است به بهانه‌های مختلف از دستشان در رفته ام. چند دقیقه ای کنارشان می‌نشینم و زود بلند می‌شوم. حالا هرسه تایی دورم نشسته‌اند و با چشمهای نگرانشان وراندازم می‌کنند.

– مامان چی شدی؟

– مامان چرا همش تو اتاقی؟

– مامان پس کی خوب میشی؟

دست روی سرشان می‌کشم، می‌بوسمشان، آنقدر که توان دارم محکم بغلشان می‌کنم. نمی‌دانم چه بگویم. انگار روحم از من جدا می‌شود و چند متر بالاتر از من و بچه ها می‌ایستد و ما را از بالا تماشا می‌کند. قلبم تیر می‌کشد. حالم بهم می‌ریزد. الان است که سد پلک‌هایم بشکند و سیل اشکهایم فروبریزد. دلم نمی‌خواهد بچه ها گریه ام را ببینند. زورکی لبخند می‌زنم.

 – خوب میشم بچه ها! نگران نباشین. فقط یه چند روزی باید حواستون به خودتون و بابا باشه. کمکش کنین. خونه رو خیلی ریخت و پاش نکنین. هوای همدیگه رو داشته باشین. نگران منم نباشین

 بچه ها به گردنم آویزان می‌شوند و صورتم را می‌بوسند و بی هیچ حرفی از اتاق بیرون می‌روند. دراز می‌کشم و ملحفه را روی سرم می‌کشم. در کمتر از ثانیه سد فرومی‌ریزد و اشکها از بغل صورتم راه می‌گیرند و لای موهایم گم می‌شوند. از پشت چشمهای بسته ام تصویر خانه و مادر بیمار و بچه های مضطرب را به وضوح می‌بینم. رفته ام به هزار و چهارصد سال پیش. روضه حاج حسن خلج توی سرم پخش می‌شود

– ای نور قلب عاشقم.. شمع این خانه تویی..زهرا زهرا مرو مرو..لطف کاشانه تویی..

 گریه ام شدت می‌گیرد. ملحفه را مچاله میکنم و جلوی دهانم می‌گیرم. نفسم بند می‌آید. با درد تکان می‌خورم، می‌نشینم، تنم را به لبه تخت تکیه می‌دهم. برای خودم زمزمه می‌کنم و آرام به سینه می‌کوبم. مجلس روضه یک نفره ام گرم می‌شود. هنوز تصویر خانه مولا را می‌بینم. سینه ام می‌سوزد. قربان صدقه اهالی خانه می‌روم. زبان می‌گیرم.

– خانوم من فدای شما، خانوم بچه هایم فدای بچه هاتون، خانوم همسرم فدای همسرتون، ما کجا و دردی که شما کشیدین کجا…

به خودم نگاه می‌کنم. جلوی پیراهنم خیس اشک است. دست می‌کشم روی صورتم. دستهایم را نگاه می‌کنم. کف دستهایم از اشک برق می‌زند. دستهایم را با احتیاط خم می‌کنم و پشت می‌برم و آرام روی پهلوهایم می‌کشم.

برچسب ها: باشگاه ادبی بانوی فرهنگزینب‌سادات طباطبائیشهادت حضرت زهرا(س)فاطمیهناداستان
قبلی «یادت هست؟»، به مناسبت هفتۀ کتاب و کتاب‎‌خوانی
بعدی لذت خواندن در عصر حواس‌پرتی: روایت سیسمونی کتابی و عشق پایدار به خواندن

5 دیدگاه

به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.

  • سمانه اعتمادی جم گفت:
    16 نوامبر 2025 در 10:20

    😭😭😭😭😭😭

    پاسخ
  • اشرف حسینی گفت:
    16 نوامبر 2025 در 11:03

    عالی بود .

    پاسخ
  • مریم مهاجر گفت:
    16 نوامبر 2025 در 11:41

    چقدر زیبا بود😭😭😭

    پاسخ
  • مژگان گفت:
    16 نوامبر 2025 در 13:53

    روضه همیشه مداحی گوش کردن نیست
    روضه ای بینظیر بود
    و من اشک میشوم😭💔

    پاسخ
  • میرزاده حسینی گفت:
    16 نوامبر 2025 در 16:04

    عالی بود، واقعا یک روضه کوتاه ولی با لطف بود

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

جستجو برای:
دسته‌ها
  • اخبار
  • اخبار و رویدادها
  • بدون دسته بندی
  • پادکست
  • پایگاه نقد
  • چهارشنبه‌های آموزشی
  • حلقه فانتزی
  • داستان
  • داستان اعضا
  • داستانک
  • سه‌شنبه‌های خواندنی
  • کتابها
  • گزارش نشست
  • گفت‌وگو
  • متون کهن
  • مطالب آموزشی
  • معرفی کتاب
  • معرفی نویسنده
  • مقالات
  • ناداستان
  • نقد داستان کوتاه
  • نقد داستان کوچک (قندونقد)
  • نما
  • نویسندگان
  • یادداشت
  • یک لقمه ادبیات

باشگاه ادبی بانوی فرهنگ، به منظور هم افزایی بانوان نویسنده و علاقمندان به نویسندگی توسط چند تن از بانوان نویسنده ی کشور تشکیل شد.

© 1400. قالب طراحی شده توسط بانوی فرهنگ

برای تهیه کتابها از طریق راه های ارتباطی با ما تماس بگیرید. رد کردن

دسته بندی دوره ها
دوره های من
دسته بندی دوره ها

کتاب اعضای کانون

  • 50 دوره
دوره های من
برای مشاهده خریدهای خود باید وارد حساب کاربری خود شوید
Facebook Twitter Youtube Instagram Whatsapp
سبد خرید شما
آخرین اطلاعیه ها
لطفا برای نمایش اطلاعیه ها وارد شوید