یادداشتی بر کتاب «من او»
یک داستان هندی
به قلم مریم صفدری
عشق پسر پولدار صاحبخانه به دختر فقیر کارگر خانه
باورتان میشود که از این موضوع تکراری و به شدت هندی! بتوانید روایت متفاوت و جذابی بخوانید؟ ((منِ او ))جواب مثبت به این سوال است. عشق علی فتاح به مهتاب از بچگی شروع میشود. عشقی که همزمان با بزرگ شدن علی رشد میکند. به تکامل میرسد و هیچ وقت تمام نمیشود. علی نوجوانی است که در یک خانوادهی ثروتمند به همراه بابا جون (پدربزرگش) مامانی (مادرش) و مریم (خواهرش) در محلهی خانی آباد تهران قدیم زندگی میکند. قدیم که میگویم یعنی حدود سال ۱۳۱۲شمسی، دورهی رضاخان و حتی قبل از قضیهی کشف حجاب.
داستان از روز قرمهپزان در خانهی فتاحها شروع میشود. از همان روز معلوم میشود که علی با کریم پسر سرکارگر خانه رفاقتی صمیمی دارد که باب میل مامانی هم نیست. علی فتاح در مسیر بزرگ شدنش اتفاقات زیادی را پشت سر میگذراند. با نواب صفوی هم کلاسی میشود. خبت و خطا میکند و چوبش را میخورد. سر از فرانسه در میآورد و با انقلابیون الجزایر همسفره میشود. دست آخر هم وقتی پیر شده به روزهای جنگ ایران و عراق میرسد. در تمام این مدت همچنان عاشق مهتاب است.
علاوه بر فتاحها خانوادهی دیگری هم در مسیر کتاب همراه شما هستند. اسکندر پیشکار بابا جون است. دخترش مهتاب که هست و نیست و با همین حضور کمرنگش همیشه دل از علی میبرد. کریم پسر اسکندر، رفیق لوطی و مشتی علی که همیشه شیطنتهای خندهداری میکند. یک نمونه از کارهای کریم را بخوانید:
(( سه بار شاطر را صدا زد، اما شاطر به روی خودش نیاورد. انگار منتظر بود تا کریم لودهگیاش را شروع کند. کریم با صدایی زنانه و با آب و تاب خواند. – بچهم خفه شد، شاطر علیممد! برنجم کته شد، شاطر علیممد! چند تا از جوانهای داخلِ صف که کریم حالِشان را جا آورده بود و از کسالتِ صبح بیرونِشان آورده بود، همراهِ او دم گرفتند: – بچهم خفه شد، شاطر علیممد برنجم کته شد، شاطر علیممد. شاطر خندید.))
درویش مصطفی هم شخصیت دیگری از کتاب است که هر جا دوست داشته باشد سرو کلهاش پیدا میشود و حرفهای فلسفی میزند:
((تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود، دل است! دل آدمی زاد مثل انار است، باید چلاندش تا شیرهاش دربیاید.حکما شیرهاش هم مطبوع است. یا علی مددی!))
علاوه بر این، متن کتاب هم برای شما پر از شگفتانه است. مثلا فصلی از کتاب چند ورق سفید، بدون نوشته است. حتی ممکن است فکر کنید اشتباه چاپی بوده است اما در ابتدای فصل بعد با این کلمات مواجه میشوید:
((اولا یعنی پول خون پدرت، بالکل، به قیمت پشت جلد این کتاب است؟! این قدر ارزان است؟ اگر این جوری است که یکی دو تا استکان لبپر هم برای ما بریز! خودت هم بزن، روشن می شوی! کانه برادر بزرگهی برادران کارامازوف که ابویاش را نفله کرد! دستت درست…))
یا فصل دیگری که فقط تکرار چند جمله است. بیدلیل نبوده که این کتاب به سه زبان عربی، روسی و اندونزیایی ترجمه شده است. در دومین جشنوارهی کتاب مهر تقدیر شده، یکی از سه کتاب برگزیده سال ۱۳۷۹ بوده و جایزهی بیست سال ادبیات داستانی ایران را برده است.
من او دو راوی دارد، یکی نویسنده که مثل آدمیزاد حرف میزند! دیگری علی فتاح است که هم لحن حرف زدنش مثل آدمهای قدیمی است و هم مثل بعضی از پیرمردها با یادآوری گذشته از این شاخه به آن شاخه میپرد و ممکن است تو را موقع خواندن گیج کند. کمی صبوری لازم است تا به سبک حرف زدنش عادت کنی و کمکم در لا به لای سرکشیهایش به سالهای دور و نزدیک همراهش شوی و حسابی لذت ببری. یک نمونه از حرفهای علی را بخوانیم:
(( گذر لوطی صالح، گذر کریم رود! این یکی را از خودمان درآورده بودیم. کریم کنار بازارچه تنگش گرفته بود، به ما گفت آن طرف را نگاه کنید. تا ما سرمان را برگرداندیم، بیرودربایستی شلوارش را کشید پایین. لنگ و پاچهی نیقلیانی اش را بیرون انداخت و کنار راستهی ماست فروشهای شاه پور شاشید. بعد هم گفت: «به قاعدهی یک رودخانه راحت شدم!» از آن به بعد به آن جا میگفتیم گذر کریم رود! نمیدانم، اما شنیدهام بعدها این قضیه زبان به زبان گشته و بقیه هم بدون این که بدانند، به آن جا میگویند کریم رود! خدا را چه دیدهای، شاید هم فرداروز یک هیأت بلندپایه از محققین ثابت کنند که قدیمها از این جا رودخانهای میگذشته به نام «کریم رود». خیلیها هستند که سرشان درد میکند برای همین حرفها. بگردند و از میان تاریخ، حرف در بیاورند، انگار نمیدانند که همه چیز در گذر است))
من او با این حدیث به پایان میرسد:(( مَن عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَّ ماتَ، ماتَ شَهیدا)) کسی که عاشق شود سپس عفت بورزد تا بمیرد، شهید است. بیایید در گوشتان آهسته بگویم که همهی راز این کتاب همین یک جمله است. برای کشف آن، دست به کار خواندنش شوید.
منِ او را نشر افق اولین بار در سال۱۳۷۸ در ۶۰۰ صفحه چاپ کرده است.
دیدگاهتان را بنویسید