ششضلعیهای زنجیروار، مجموعه داستانکهای اتحاد_مقدس
به قلم سیده اعظمالشریعه موسوی
عصرهای تابستان، وقتی آفتاب کمجانتر میشد و سایه دیوار حیاط کش میآمد، همهی نوهها جمع میشدیم گوشهی حیاط خاکی خانه مادربزرگ. بوی خاک با بوی هندوانهای که مادربزرگ تازه برایمان قاچ کرده بود قاطی میشد. طبق معمول پرطرفدارترین بازی، «یه بچه اینجا نشسته» بود. سنگکاغذقیچی میکردیم. یک نفر وسط مینشست، دو زانو، با صورتی که به زور حالت گریه گرفته بود. دورش حلقه میزدیم، دستهایمان را زنجیروار در هم قفل میکردیم و میخواندیم: «یه بچه اینجا نشسته، گریه میکنه، زاری میکنه…» دور او میچرخیدیم و صدایمان بالا و پایین میرفت. آخر شعر که میرسیدیم، میگفتیم: «هرکی رو میخوای بردار و ببر!» بچهی وسط، که تا لحظهای پیش بغض کرده بود، مثل فنر رها میشد و به حلقه ما حمله میکرد. ما جیغ میزدیم، میخندیدیم، دستهایمان از هم باز میشد و هرکدام به سویی فرار میکردیم. اما همیشه یکی دیرتر میجنبید؛ دستی به آستینش گیر میکرد، پایش در خاک میلغزید، و به دام میافتاد. آن وقت نوبت او بود که وسط بنشیند و گریهای ساختگی سر بدهد تا بازی از اول شروع بشود.آن روزها هیچوقت از خودمان نپرسیدیم چرا برای آرام کردن یک نفر باید جمعمان از هم بپاشد. چرا زنجیرهی دستهایمان را، که با ذوق ساخته بودیم، خودمان باز میکردیم. بازی همین بود؛ قانونش همین بود؛ و ما با تمام وجود در آن زندگی میکردیم بیفکر، بیتحلیل. سالها گذشت. بزرگ شدیم. عقل آمد و نشست جای احساسهای بیحسابوکتاب کودکی. حالا وقتی به آن بازی فکر میکنم، ذهن بزرگسالم شروع میکند به تحلیل کردن: چرا اجازه میدادید حمله کند؟ چرا جمع را فدای آرام شدن یک نفر میکردید؟ نمیشد طور دیگری بازی کرد؟ مثلاً او فرار کند و شما دنبالش؟ عقل بزرگسالیام دنبال نظم است، دنبال ساختاری که در آن هیچ حلقهای پاره نشود. دلش میخواهد زنجیرهها محکم بمانند. شاید ریشه این تحلیل برگردد به همان روزی که نشستم و درباره زندگی زنبورهای عسل تحقیق کردم. ساعتها خواندم از کندویی که مثل یک شهر زنده نفس میکشد؛ از زنبورهایی که دور ملکه حلقه میزنند، از رقصشان برای نشان دادن مسیر شهد، از آن هماهنگی شگفتانگیزی که آخرش میشود عسل؛ شیرین و شفاف. یادم هست همانجا بیاختیار گفتم: «سبحانالله.» به زنبورهای زرد و ریز اما هوشیار فکر میکنم، حرکتشان جمعی است، تصمیمشان جمعی است، حتی پروازشان بوی هماهنگی میدهد.و من ماندهام میان آن حلقهی بازی کودکانه و این کندوی منظم بزرگسالی.دلم میخواهد یک بار دیگر آن بازی را تکرار کنم؛ این بار با بچههای فامیل. دوباره دستهایمان را در هم قفل کنیم و وسط حیاط حلقه بزنیم، بلند شعر بخوانیم. اما وقتی به مصرع آخر رسیدیم، به جای آنکه حلقه را باز و فرار کنیم، دستهایمان را محکمتر فشار بدهیم. بعد خم شویم و با خنده و قلقلک، بچهی وسطی را وادار کنیم راهی برای عبور پیدا کند.
دیدگاهتان را بنویسید