حتی مولکولهای هوا، مجموعه داستانکهای اتحاد_مقدس
به قلم سیده اعظمالشریعه موسوی
معلم گفت: «بچهها، دستاتون رو جلوی صورتتون تکون بدین.»
صدای کشیده شدن آستینها و خندههای ریز کلاس را پر کرد. دستهای کوچک بالا رفتند و در هوا تکان خوردند.
«خانم، باد خورد به صورتم!»
«خانم، من تابستونا بیرون که گرمم میشه، اینطوری خودمو خنک میکنم!»
«وای خانم، چرا اینطوری میشه؟»
معلم با همان لبخند ساده و همیشگیاش آرام پشت میزش نشست و با خودکارش چند ضربهی منظم روی میز زد.
«آفرین زهرا. سؤال خوبی پرسیدی. کی میتونه جواب بده چرا اینطوری شد؟»
کلاس دوباره شلوغ شد. هرکس چیزی میگفت.
«خانم، با دست باد درست میکنیم!»
«نه خانم، مگه تو کلاس باد هست؟ در و پنجرهها که بستهان!»
«فکر میکنیم باده، ولی نیست!»
«ما هوا رو جابهجا میکنیم!»
معلم از جایش بلند شد. بطری خالی آب معدنی را از روی میز برداشت و با دست به تخته زد.
«بچهها، گوش کنین. میخوایم یه کار جالب انجام بدیم.»
همهمه خوابید. سی چشم کنجکاو به بطری خیره شد.
معلم گفت:
«اطراف ما پر از مولکوله؛ ذرات ریزی که ما نمیبینیم، ولی هستن. مولکولهای هوا، مولکولهای گرد و غبار و خیلی چیزای دیگه که انشاءالله کلاسای بالاتر میخونین. اما امروز میخوام یه چیز جالب نشونتون بدم. وقتی دستتون رو تکون میدین، مولکولهای هوا حرکت میکنن. همین حرکت باعث میشه حس کنین باد به صورتتون خورده. حالا همون مولکولها توی این بطری هم هستن.»
بطریِ درباز را در دست گرفت و فشار داد. بطری با صدای خشخش جمع شد.
«چی شد؟»
همه با هیجان گفتند:
«جمع شد!»
معلم بطری دیگری برداشت. این بار درش را محکم بست. فشار داد. بطری تکان خورد، اما جمع نشد.بچهها با تعجب گفتند:
«خانم، چطوری؟»
معلم گفت:
«هرکی به نظرش اونقدر قویه که میتونه بطری رو فشار بده و جمعش کنه، میتونه امتحان کنه.»
بچهها همه دست بالا بردند. معلم بطری را به تکتک دانشآموزان داد، ولی بطری جمع نشد. معلم بطری را گرفت و جلوی تخته ایستاد:
«کی میدونه چرا؟»
«خانم، زور ما کمه. بابام میتونه.»
معلم لبخند زد.
«خانم، جنس بطریش با قبلی فرق داره.»
معلم ابرو بالا انداخت.
«خانم، یه بار دیگه بدین امتحان کنم.»
معلم بطری را داد، اما باز هم جمع نشد. معلم بطری را بالا گرفت. نور از پنجره رد شد و روی پلاستیک شفاف افتاد.
«چرا این مثل قبلی جمع نمیشه؟»
چند ثانیه سکوت شد. رقیه که همیشه ته کلاس مینشست و کمتر حرف میزد، آرام دستش را بالا برد و گفت:
«خانم، مولکولهای هوا همو تو بطری بغل کردن.»
بچهها به بطری نگاه کردند؛ انگار پر از موجودات نامرئی کوچکی بود که دست در دست هم داده بودند. معلم رقیه را صدا زد. رقیه جلوی تخته ایستاد. همه به افتخارش دست زدند. معلم دست روی شانهی رقیه گذاشت. زنگ خورد. بچهها با سروصدا از کلاس بیرون رفتند.
دیدگاهتان را بنویسید