یادداشتی بر جلسات داستان کوتاه استاد مریم دوستمحمدیان. قسمت اول
به قلم سیده اعظمالشریعه موسوی
داستان کوتاه، برخلاف روایتهای پراکنده و غریزی گذشته، هنری است مبتنی بر نظم، انتخاب و فشردگی. اگر روایتهای پیشامدرن بیشتر بر نقل اتفاقها تکیه داشتند، داستان کوتاه مدرن بر پیوند منطقی و علیـمعلولی حوادث استوار است. در این نوع داستان، هیچ رخدادی بیدلیل اتفاق نمیافتد و هیچ حادثهای بیپیامد نمیماند. هر رویداد، نتیجهی رویدادی پیشین و زمینهساز رویدادی پسین است. همین زنجیرهی علت و معلول است که به داستان انسجام میدهد و آن را از گزارش صرف جدا میکند.
داستان کوتاه روایت یک حادثه از زندگی یک شخصیت است؛ حادثهای که قرار است حسی واحد یا درونمایهای مشخص را در ذهن خواننده شکل دهد. این تأکید بر «یک» اهمیت دارد: یک حادثه، یک شخصیت محوری، یک حس غالب و یک درونمایه. هرچه داستان از این تمرکز فاصله بگیرد، خطر پراکندگی و گزارشی شدن آن بیشتر میشود. به همین دلیل است که گفته میشود بهترین داستان کوتاه میتواند در یک مکان محدود و در بازهای زمانی فشرده رخ دهد؛ مثلاً در یک اتاق یا در فاصلهی طلوع تا اندکی بعد از آن. محدودیت زمانی و مکانی نه ضعف، بلکه ابزار تمرکز است؛ مانند قابی که عکاس انتخاب میکند تا نگاه مخاطب را هدایت کند.
پیرنگ در این میان نقشی اساسی دارد. پیرنگ کوتاهترین و فشردهترین خط طولی داستان است؛ بیان منظم حوادث همراه با رابطهی علیـمعلولی آنها که در نهایت به تغییری دراماتیک در شخصیت منجر میشود. اگر در پایان داستان، شخصیت همان آدم آغازین باشد و هیچ دگرگونیای در نگرش، موقعیت یا وضعیت او رخ ندهد، داستان از حیث دراماتیک ناقص میماند. مثال «پادشاه مرد، ملکه هم مرد» صرفاً خلاصهای از رویدادهاست؛ اما وقتی میگوییم «پادشاه مرد و ملکه از غصهی او مرد»، با افزودن رابطهی علّی، وارد قلمرو پیرنگ شدهایم.
در داستان کوتاه، بار اصلی روایت بر دوش یک شخصیت است؛ شخصیتی که میتواند انسان، حیوان یا حتی شیء باشد. این شخصیت با مسئلهای مواجه میشود؛ مسئلهای که همان عدم تعادل اولیهی داستان است. از دل این عدم تعادل، کنش شکل میگیرد و کنشها در زنجیرهای منطقی پیش میروند تا به نقطهای تازه برسند؛ نقطهای که معمولاً با نوعی ناکامی، شکست یا دستنیافتن کامل به خواسته همراه است. پایانهای کاملاً خوش و بیچالش، اغلب از قدرت دراماتیک میکاهند، زیرا تنش را خنثی میکنند.
در کنار پیرنگ، درونمایه یا محتوا قرار دارد؛ همان اندیشه یا جهانبینیای که نویسنده میخواهد در قالب داستان عرضه کند. موضوع میتواند «کودکان کار» یا «اعتیاد» باشد، اما درونمایه جملهای است که از دل داستان استخراج میشود؛ مثلاً «اعتیاد یک بیماری است» یا «بیتوجهی به رنج کولبران فاجعه میآفریند». با این حال، داستان زمانی موفق است که این درونمایه را مستقیم اعلام نکند، بلکه آن را در بافت روایت، توصیفها و کنشها بهطور نامحسوس بگنجاند. وحدت عناصر داستان زمانی شکل میگیرد که همهچیز ــ از شخصیتپردازی تا فضا و زاویهدید ــ در خدمت همین جوهرهی فکری باشد.
از سوی دیگر، تخیل بنیان ارزش داستان است. حتی اگر داستان از واقعیت الهام بگیرد، این تخیل نویسنده است که واقعیت را بازآرایی میکند، برجسته میسازد و به آن معنا میبخشد. تمرینهایی مانند ثبت روزانهی دیدهها، حسها و گفتوگوهای شنیدهشده میتواند مواد خام این تخیل را فراهم کند. اما آنچه این مواد را به داستان تبدیل میکند، انتخاب، حذف و سازماندهی دقیق آنها در قالب پیرنگی منسجم است.
در نهایت، داستان کوتاه را میتوان به قاب عکسی تشبیه کرد که نویسنده با دقت کادربندی کرده است. هر آنچه در این قاب قرار میگیرد، باید ضرورتی داشته باشد و در خدمت حس و درونمایهی مرکزی باشد. هنر داستان کوتاه نه در گفتن همهچیز، بلکه در انتخاب آن چیزی است که باید گفته شود و حذف آنچه اضافی است. همین فشردگی و تمرکز است که داستان کوتاه را به یکی از دشوارترین و در عین حال تأثیرگذارترین گونههای ادبی تبدیل میکند.
دیدگاهتان را بنویسید