«آن جرقه جادویی»، نکات کلیدی درباره ایدهیابی
به قلم مهدیه پوراسمعیل
نشستهای پشت میز عسلی. ورقهای نازک کتابی از زیر انگشتانت میگذرند. صدایی به گوشات میرسد. خودت را میرسانی جلوی پنجره. ماجرایی دیگر از پیچیدگی زندگی انسان، مقابل چشمات به اتفاق میرسد. حالا نگاه توست که انتخاب میکند. باید عبور کرد؟ یا داستانی دیگر به دنیای پر رمز و راز قصهها پیوند بخورد؟!کارگروه داستان باشگاه ادبی بانوی فرهنگ، سالهاست که ذهن پویای نویسندگان داستانی را به چند و چونِ ساختن داستانهایی ماندگار فراخوانده است. ما به مربیگری «استاد مریم دوستمحمدیان» گرد هم جمع آمدهایم تا از کنار این ماجراها به سادگی عبور نکنیم.در این نوشتار، برايتان از اولین مرحلهی ورود به جهان نویسندگیِ داستانی میگوییم. مرحله ای که در آن بذر داستانمان را میکاریم. ایده همان بذر داستان است که مهمترین بخش نگارش است. داستان از یک جوانه شروع میشود، و بعد با تجربه درمیآمیزد و برای آفریدن داستانی ناب، مهیا میشود. «نادر ابراهیمی» میگوید: «جرقه، حاصل یک اتصال برقآسا میان عملکردهای ذهن است و موضوعی که در بیرون ذهن جاری است.» جرقه را باید دریافت. فکر اولیهای که از محیط، تجربهی زیسته، دیدهها و شنیدههایمان شروع به شکلگیری میکند. اگر آن را دریابیم، تبدیل به اثری ماندگار میشود. و اگر غافل شویم تباه میشود. ایده در ابتدا باید برای خود نویسنده جذاب باشد تا سخنی از دل برآید و بر دل خوانندهای بنشیند. نویسنده محدود به شرایط نیست. در هر وضعیتی، ایدهی اولیه را در مییابد و کلمهها را برای ساختن بنایی داستانی کنار هم میچیند. او با ایدهها کلنجار میرود. گاهی دستنخورده به عرصهی داستان میکشاند. گاه زیر و رو میکند تا به ذوق و سلیقهی مخاطب نزدیکاش کند. جهان، هنوز منتظر است. در انتظار ایدههای بکر و خلاقانهتری است که نویسنده توان پردازش آن را دارد. «در بند آن مباش که مضمون نمانده است/یک عمر میتوان سخن از زلف یار گفت»«صائب تبریزی»
بسیار اتفاق میافتد که از جهان اطرافمان الهام بگیریم. لحظهی الهام، بهترین لحظهی یک هنرمند است. نویسنده وظیفه دارد دائما به دنبال ایدههای جدید باشد. با ولع تمامنشدنیای جمعآوریشان کند. در شرایطی مناسب آنها را تنظیم و ترتیب کند. و در زمانی درست به مرحلهی پردازش برساند. یکی از راههای دریافت ایدههای ناب، مشاهدهگری درست است. نویسنده دائم باید با انسانها در ارتباط باشد. گاه در سفری، گاه در قدمزدنی و گاه در کنار قفسههای فروشگاهی، ایدهاش را مییابد. گاهی هم باید درون خودش سیر کند و خیالات خودش را بکاود تا از صندقچهی حواس پنجگانهاش ایدهای بیرون بکشد. نویسنده نباید هرگز برای رساندن ایده به مرحلهی پیرنگسازی شتاب کند. باید به دنبال راهی برای بکر و نو بودن طرح داستانیاش پیدا کند. گاه برای جذابتر شدن ایده، باید موقعیتهای متفاوتی برایش خلق کند. موقعیتی که تا بهحال اتفاق نیفتاده است و حالا ذهن پویای یک نویسندهی خلاق دست به خلق آن زده است. از طرفی هم نباید ایده را آنقدر کهنه کنیم که ارزش خودش را از دست بدهد. «ایده» یا «انگاره» را باید با جان و دل پذیرفت، اما نباید سفت و سخت به آن پایبند بود. باید قبول کرد که در فرایند نوشتن امکان دارد کاملا دگرگون شود و ایدهی اولیهمان بهعنوان ایدهی ناظر تا پایان نگارش، همراهمان بماند. در نهایت، نویسنده برای شروع داستان باید بهانهای داشته باشد. باید توجیه قابل ارائهای داشته باشد که مخاطب را پای داستان خودش بنشاند. بهانههای خودتان را بیابید…
دیدگاهتان را بنویسید