همسفر ممنوعالورود
به قلم محدثه قاسمپور
هشتم اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۱ صبح به وقت بغداد. گیت بازرسی حرم کاظمین کند جلو میرفت، اما جلو میرفت. این زیارت را دو ماه قبل، کنار پنجره فولاد از امام رضا خواسته بودم به جای پدرم.
اینکه از امام چیزی خواستم و درست هشتمین روز دوماه بعد، با زیارت پدر و پسرش نصیبم کرد، شیرینی عجیبی داشت. توی همین حال و هوای شیرین غرق بودم که ناگهان خادمی که کیفها را میگشت، کیفم را گرفت و گیت را بست و رفت. همکاروانیها با چشمهای گرد نگاهم کردند. همسر مسئول کاروان پرسید: «چی داشتی؟»
گفتم: «هیچی!»
خادم گیتهای دیگر را هم بست. مادرم تسبیح را بیرون آورد و گریه کرد: «بعد این همه سال آمدم زیارت، آقا چرا راهم نمیدی؟!»
ضربان قلبم تند شد. خادمهای دیگر هم دور کیفم ریختند. آنقدر طول کشید که خودم هم شک کردم: شاید واقعا چیزی توی کیفم بود که ماموران فرودگاه هم ندیدند؟
سرپرست خادمها با چشمان گریان سمتم آمد و بغلم کرد. هاج و واج مانده بودم. به عربی چیزهایی میگفت که نفهمیدم، فقط کلمهای شبیه «فرش» برایم آشنا بود.
بوسهبارانم کرد و کیفم را داد. از گیت که گذشتم، جانمازم را توی دست خادم کم سن و سالی دیدم. جلو آمد و با احترام، جانماز را روی چشمش گذاشت و بعد پس داد. مرا بوسید و برگشت سر کارش.
جانمازم تکهای از فرش حرم امام رضا بود که یک کیف زرد رنگ شبیه گنبد داشت. خادمهای کاظمین تا فهمیدند، از تار و پود فرش، پیلهای ساختند برای پروانه شدن. التماس کردم جانماز را پیشکش کنم، قبول نکردند. گفتند: «فقط خواستیم زیارت کنیم.»
این ماجرا و همهی ماجراهای زندگیام به یک نقطهی عطف وصل میشوند. زمستان ۸۵ سالهای نوجوانی که هدف زندگی را فقط در قبولی کنکور میدیدم.
روزی زنگ دبیرستان خورد و از مدرسه بیرون زدم. دو دختر دم مدرسه تراکت میدادند. به خیال اینکه باز هم تبلیغات کلاس و تست است، نگرفتم.
چند قدم دور شدم، چشمم به تراکتی روی زمین افتاد. یک قدم تا رفتن پایم روی آن مانده بود. دوست نداشتم، اسم امام رضا را که تا آن روز خیلی هم نمیشناختمش زیر پا بگذارم. خم شدم و تراکت را توی جیب مانتو مدرسهام جا دادم.تنها آشنایی من با امام رضا، قاب عکس روی دیوار بود؛ تنها عکسی که بابا ایستاده بود. کنار گنبدی سیاه و سفید.
تا شانزده سالگی مشهد نرفته بودم. با وجود مریضی بابا و مامانی که تمام وقت پرستارش بود، کج بار آمده بودم. فقط به اسباب مادی دنیا باور داشتم.
میدانستم بابا اجازه نمیدهد ولی دلم را زدم به دریا و با تلفن کارتی سر راه مدرسه به خانه، با شمارهی روی تراکت تماس گرفتم. خانم پشت خط گفت: «اردوی دانشآموزی مشهد داریم، هجده هزار تومان هزینه و یک عکس همراهت باشد برای ثبتنام.»
نفهمیدم چطور جرئت کردم به بابا بگویم. بابا مکث کرد. بعد دست برد زیر فرش، اسکناسهای تا نخورده را بیرون کشید و گذاشت توی دستم و گفت: «من که پا ندارم، تو برو جای من زیارت آقا.»
تا بابا پشیمان نشده بود، منگنه عکس کارت دانشآموزیام را باز کردم. با عکسی یک طرف صورتم مهر خورده، بدو بدو از بین برفهایی که بی صدا میبارید خودم را به مصلی نزدیک خانهمان رساندم. در اتاقک آجری، خانمی با نوزاد توی بغلش به بخاری چسبیده بود. هم ثبتنام کردم و هم گرم شدم.
بعدها فهمیدم آن خانم، مامان سمیه است.مامان سمیه فقط مامان بچههای خودش نبود. مربی فرهنگی و ورزشی هزاران دختر دانشآموز را خودجوش به عهده داشت. او کم کم یادم داد زندگی در سایهی دویدن و وصل کردن قلبها به مهربانی امام رضا معنا پیدا میکند. آن وقت درسخواندن، انتخاب رشته، انتخاب شغل جای هدف بودن بهانهای ست برای به نزدیکتر شدن به امام رضا.
سالها گذشت و خودم هم مربی فرهنگی شدم. باید برای خادمی امام رضا تمرین میکردم شبیه او مهربان باشم. اردوی مشهد ببرم و زندگیام را وقف گره زدن دلها به پنجرهفولادش کنم.
یکبار روز دانشآموز رفته بودم مصلی، شلوغتر از همیشه بود. جانماز امامرضاییام را جلویم گذاشتم. مادر و دختری به زور کنارم جایی برای نشستن پیدا کردند. نام دختر عطیهسادات بود و وسط حرف زدن گفت که: شنبه به سن تکلیف میرسد. عطیه سادات و مادرش، جانمازم را مثل خادمان کاظمین بوسه باران کردند.
دل کندن سخت بود، خادم امامرضا ماندن سختتر. لحظهای یاد نقطهی عطف زندگیم افتادم. شاید جانماز مثل آن تراکت، مأموریت داشت قلبی را به پنجره فولاد گره بزند.
جانماز را هدیه دادم به عطیهسادات، تا اولین جانماز جشن تکلیفش باشد. تکلیف من هم از آن روز همسیر ماندن با همسفر ممنوعالورود شد.
دیدگاهتان را بنویسید