
داستانک «قیام در نیمهی ماه»
ردّ خون از پهلو، روی چادرش راه گرفته بود؛ اما نفس میکشید. طعم فریاد «یا مرگ، یا خمینی» هنوز در گلویش تازه بود. کامیون که از راه رسید، پرتابش کردند میان پیکرهای بیجان و نیمه جان. تا گور دس...
ادامه مطلب »




